![]() |
![]() |
|
| دغدغه های من |
|
زیبا ترین های دنیا کسانی هستند که تو در یک غروب تنها برایشان یک متن ادبی می نویسی. تنها ترین های دنیا کسانی هستند که در یک غروب دلگیر برایت یک متن ادبی نوشته اند. و تو هیچوقت ندانستی که مفاهیم از افراد مهم ترند. و من هیچوقت نمی فهمم که زخم و عشق و زندگی و مرگ از یک جنس اند . و من نمی دانم که پایان با آغاز یکی است. و من نیستم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1391/01/08ساعت 0:54 توسط مهدی |
|
|
نفرین به تو نادر. نفرین به تو که مرا اینگونه در هم میشکنی. نفرین به تو که تمام واقعیت ها را از زبان تو شنیدم. همانگونه که از چشمان او. چشمانی که طاقت لرزیدنشان را نداشتم. و آه از این بی طاقتی ها. آه از لحظه هایی که می خواهی فریاد بزنی. لحظه هایی که انسان های دوروبرت فکر کنند د ی و ا ن ه شده ای. یک روز دیگر بزرگ تر شده ای. و تنها ترس زندگی ات از بین رفت. به خاطر این خوشحال باش. تو گفتی که مهر در خاک روئیدنی ست چون گیاه، و خشم، گیاهی رستنی است.
برو نادر، برو. همانطور که بهزاد رفت. بهزاد نسکافه خور. از خواندنت سیرابم. هرچند از خواندن چشمان او سیراب نمی شوم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/11/18ساعت 14:23 توسط مهدی |
|
|
همیشه خیلی راحت هنجارها رو نادیده می گرفتی. تفکر اشتباه مردم مشکل خودشونه. دنیای همه ی ماها تو ذهن ماست. بنابر این تو دنیایی که ساختیم زندگی می کنیم. قانون ها و عوالم بقیه ی مردم دنیای اونارو تشکیل میده. هنوز هم افتخار می کنی که اون طوری که دوست داری زندگی می کنی. اما با همه ی این احوال وقتی تفکرت به عزیز ترین فرد زندگیت ضربه زده باشه، از اینکه خودت بودی پشیمون میشی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1390/10/16ساعت 17:30 توسط مهدی |
|
|
چشمانی که به یک نقطه دوخته شده اند. نقطه ای که کمرنگ شد. رنگی که به کبودی میزد. آسمان کبود بالای سرمان. وقتی صدای غرشش می آ ید، دلم هری نمیریزد. وقتی از خواب بیدار می شوم. یاد اشکی نمی افتم. آآآآآآآآآه. بسه. چشماتو به روم ببند. نگاهتو دریغ کن. این نوشته هارو دوست ندارم. هیچ حسی شبیه زندگی کردن نیست، کنار تو . . . من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم . . . که سرنوشت درختارو دوباره بنویسم. که دوست داشتنو پنهون باید کرد . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/09/16ساعت 21:48 توسط مهدی |
|
|
سرمایی را که تو از آن سخن می رانی در یک قلب یخ زده بود. امیدی که در گسستگی به قلب یخی لطیفی شباهت دارد که در مشتت بتوانی نگهش داشته باشی . سفیدی که تو آنرا می بینی و سبزی که من در آن غرق شده ام. شوقی که در چشمان تو موج می زند از زندگی، و ذوقی که در وجود من می جوشد از با تو بودن. یا شاید می جوشید. این وجود به چشمه ی خشکیده ای بدل شده است از بی آبی. دیگر شوق جوشیدن ندارد. اما گرم، جریان می یابد و از زیر زمین به دریا می پیوندد. دیگر قبل از شب بخیر آف نشو. خواهش می کنم. به اضافه ی یک. از تمام بی جاها و بجاها. از تمام نگاه ها. از تمام خواب های غصه دار. آنگونه که تو گفتی، تسکین تنهایی تسکین درد نیست. البت. روزی می خواستم که درد داشته باشم. امروز دردی حس نمی کنم. امروز باتو هستم. امروز. با توام. سه شنبه 1390.08.10 ، 01:10 بامداد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/08/10ساعت 1:4 توسط مهدی |
|
|
یک گل پژمرده تمام خاطرات یک عمر توست، یک زندگی بی چت، یک دوستی متوقعانه، شب های کم فیس بوک، حاصل کاوش های بیکارانه و رفع مسئولیت یک باستان شناس جوان در هزاره های بعد. سر و وضع ژولیده، نوسان بی دلیل، مهربانی بی دلیل، تصویری است که از خود در ذهن دنیا ساخته ای. وقتی حوصله ات سر رفت، پریز را از برق بکش. چهارشنبه ، 1390.07.13 ، 13:22 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/07/13ساعت 13:44 توسط مهدی |
|
|
یکی از چیزایی که آدم باید متوجهش بشه اینه که «صداقت» چارهی همهی مشکلات نیست. یعنی، اصلا اونقدرها چیز مهمی نیست؛ «صداقت» هدف نیست، وسیلهاس. چیزایی مثل «اعتماد» یا «صداقت» قراره «دیالوگ» و «فهم متقابل» ایجاد کنن. وقتی امکان دیالوگ و فهم دوطرفه وجود نداشته باشه، صرف صادق بودن ارزشی نداره. برگرفته از وبلاگ کدئین |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/04/25ساعت 18:57 توسط مهدی |
|
|
مجید یهو گفت:
مارو چه به بیرون رفتن با این بچه های مغرور. اونهایی که جز تحقیر کردن آدما و بزرگ دیدن خودشون کار دیگه ای ندارن. ( اشکاتون شوره تو دریا نریزین.) ما بهتره همون یه لقمه نونمون رو تو آب بزنیم و بخوریم. یا اگه هم آب گرون بود تو خون می زنیم و می خوریم. ما برامون بهتره رو زمین سفت هر شب سرمون رو روی بالش قدیمی بذاریم تا برای پرداخت قسط های خوشخوابمون استرس نداشته باشیم. ما بهتره زیر بار منت کسی نباشیم. منت یه لحظه توجه. یه لحظه عشق ساختگی. منت اینکه دوستت ندارم ولی با توام. منت اینکه از سرتم زیادیم. گفتم مجید بیخود نسازش. ساختنی نیست. اگه بهتر از تو داشت اینجا نبود، اما حسرت یه دنیا رو داره، وانمود میکنه عاشقت شده، شایدم زود تو رو تنها بذاره. گفتم نسازش مجید جون. می دونم دلتنگ الی شدی. خسته و مرده میای، از سر مزرعتون، تن تو خسته ی کار، دل تو مرده ی زار، دستاتم پینه ترک، لباساتم نمدک، پاهاتم لخت و پتی، می شینی با دل تنگ، لب دریا سر سنگ، تو نخ ابری که بارون بزنه؟؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/02/21ساعت 23:37 توسط مهدی |
|
|
کلی گریه کردم. اشک ازم نیومد. چه می دونم؟ وقتی میری . . . جز تو کی می تونه عزیز من باشه؟ از اون زمانی که رابی مرد. از وقتی دوست پسر الی قهر کرد. از وقتی پسر محبوب مدرسه شر شد. از همون موقع که پوزتیو دانشگاه سیگار کشید. جز من کی واسه دیدن تو حریصه؟ گونه هاش از ندیدنت خیسه؟ خسته ام. فعلا می خوابم. حس ندارم. سر به زیرم. گوشه گیرم. کاش بمیرم. بی تو من . . . جمعه - هشتم بهمن 89 2:30 بامداد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/11/09ساعت 22:56 توسط مهدی |
|
|
آیا من می تونم تمام این کارا رو امشب انجام بدم؟ خوندن یک کتاب، مرور یک کتاب دیگه و قبل از اونها، آپ کردن وبلاگم؟ چطوره که گاهی تمام ناممکن ها رو یکجا انجام می دیم و در عوض گاهی تمام آسون ها رو با همه ی امکانات به سرانجام نمی رسونیم؟ می خوام امشب رو از اون شدنی های خوب بسازم. هر چند که یاد آخرین بازی جام رمضان افتادم. من که بهترین مدافع تیم بودم. دو سوتی مشابه. دو گل. و حذف تیم. وای. فاجعه بود. حالا بهش می خندم. تصمیم گرفتم امشب یه کار دیگه هم بکنم. به وبلاگ هایی که مدتها سر نزده بودم، بزنم. اما نظر نمی دم. خیلی چیزای دیگه یاد می گیرم، اما نمیگم. خیلی خندیدنی های دیگه رو تنهایی می خندم تا لبهام بسته باشه. فهمیدن چیزای جدید، یا بهترین بودن با معیارهای عامه پسند، یا شاید هم شاد بودن با شادی های تکراری. نمی دونم کدومش بهترین هدف می تونه باشه؟ نوشتم امشب خیلی دخترونه شد. دخترا ببخشند. بازم یه سالاد بدمزه تحویل دادم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/10/11ساعت 23:27 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
مهدی محسن |
|
RSS
|